تبليغاتX
شیک

شیک

وبلاگ شیک

هنوز هستیم

هنو هستیم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت   توسط شیک  | 

همیشه 4 چشمی حواستون به زنها باشه!

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوری میکنه .
بطوریکه ماشین هردو شون بشدت آسیب میبینه .
ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.
وقتی که هردو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان ، رانندهء خانم بر میگردهمیگه:
-آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه بروز ماشینامون اومده !همه چیزداغون شده ولی ما سالم هستیم …. ! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو باصلح و صفا آغاز کنیم …!
مرد با هیجان پاسخ میگه:
- اوه … “بله کاملا” …با شماموافقم این بایدنشونه ای از طرف خدا باشه !
بعد اون خانم زیباادامه می ده و می گه :
- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالمه .مطمئنن خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تاما این تصادف خوش یمن كه می تونه شروع جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم!
و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده .
مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در حالیكه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه درب بطری روباز می کنه و نصف شیشه مشروب رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن .
زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمیگردونه به مرد.
مرد می گه شما نمینوشید؟!
زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه :
- نه عزیزم ،فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم … !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت   توسط شیک 

quentin tarantino

چند روز پیش دیدم اینجا خیلی ساکته! شده مثل خونه ارواح! دو تا جوجه کوچیک از حیاط بابام اینا گذاشتم تو جعبه برداشتم اوردم اینجا که حال و هوا عوض شه! حالا یک پدری ازم درآوردن بیا و ببین  نمیدونم این همه که میخورن میره کجاشون این دو تا فسقلی! یکیشون سیاه و کثیف هست که مرغه یکی دیگه سینه سپر و مرتب و قد بلند که خروسه! بچه خروسه! هوام اینجا سرده نمیشه بردشون تو حیاط! چپ و راست بارون... اینام شب تا صب نوک میزنن به این کارتونشون! صدای رگبار میده! ولی داره قلقشون میاد دستم! باید اینقد بهشون بدی بخورن over ظرفیت! تا خفه شن بگیرن بخوابن!

خیلی وقت پیش یه فیلم دیدم به اسم Pulp Fiction ( روزی ۴ تا فیلم میبینم!  ) از Quentin Tarantino! همون یارویی که تو فیلم دیسپرادو میاد تو کافه جوک یارو که سر شاشیدن شرط بسته بود رو واسه صاحب کافه میگه! هم کارگردانه هم بازیگر دیگه.... فیلم ازش چند تایی دیدم! سگ های انباری! Kill Bill, ضد مرگ کرت راسل... بگذریم!

میخواستم یکی از آهنگ های pulp fiction رو بذارم اینجا یاد قدیما!

اون جمعه یه فیلم ایرانی گرفتم به اسم "در شهر خبری نیست" به سبک pulp fiction کار کرده بودن! داستان چند تا شخصیت هم زمان! (یه راننده تاکسیه! یه کله پزه و....) از همون دقیقه های اول فیلم آهنگ های دله دزدی از pulp fiction و فیلمای دیگه که روش گذاشته بودن باعث شد لذت دیدن این فیلم چند برابر بشه واسم!

حجمشونو کم کردم ولی دیگه اینکه کیفیت ندارن تقصیر اینترنت کم سرعت خدتون

reseivor dogs 1992

pulp fiction 1994

jackie brown 1997

Kill Bill 2003

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت   توسط شیک 

اسمت به ژاپنی چی میشه ؟

طبق این قاعده اسم خودتون رو به ژاپنی پیدا کنید .

 

A-ka B-tu C-mi D-te E-ku
F-lu G-ji H-ri I-ki J-zu
K-me L-ta M-rin N-to O-mo
P-no Q-ke R-shi S-ari T-s
U-do V-ru W-mei X-na Y-fu Z-zi

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت   توسط شیک 

مهمترین سوالات یک دختر ایرانی !!!

1) اجتماعی:
کی عاشق کی شده؟
کی مراسم می گیرن؟
مهریه-اش چقدر بود؟
جهیزیه اش چیا بود؟
آیا حامله است؟
چی زائیده؟
 
2) هنری:
کی با کی  نسبت داره؟
کی چقدر می گیره؟
کی قراره با کی ازدواج کنه؟
کی با کی به هم زده؟
کی کجا رقصیده؟

3) اداری:
کی چقدر می گیره؟
کی قراره مدیر بشه؟
کی با مدیر نسبت داره؟
کی با مدیر به هم زده؟
کی قراره ازدواج کنه ؟

۴) مراسم عروسی
کی چی پوشیده؟
کی چی خریده؟
کی با چی آمده؟
کی بخاطر کی نیومده؟

۵)بعد از مراسم:
کی چی پوشیده بود؟
کی چی آورده بود؟
کی چرا نیومده بود؟
کی بدون دعوت آمده بود؟
کی بود که چیز مناسبی نپوشیده بود؟!

۶) ترکیبی:
کی، کجا و با کی نسبت داشت که حالا داره چقدر می گیره؟
 کی عاشق کی بود که حالا چرا باید بره با یه کی دیگه ازدواج کنه؟
کی از کجا آورده که تونسته چی بخره؟
کی با کی به هم زده که با کی خوب شده؟
کی با کی کجا رقصیده بودن که چرا چیز مناسبی نپوشیده بودن؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت   توسط شیک 

دزد خورشید

هنگامیکه کوچه پس کوچه های شب را بدنبال خورشید میدوم فراموش میکنم که دزد خورشید همان شبیســــــــت که خورشید را به او نمی بازم...
پ.ن: صب یه مجله sms گرفتم روش نوشته بود: مـــرد بـــزرگ دیــر وعده میدهد و زود عمل میکند! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت   توسط شیک  | 

سالهای از دست رفته...

بایستو بگردو نگاه کن به سال هایی که از دست دادی...!

سربازان میمیـــــرندو و میکشـــــــــند و تو یک خیانکاری...

کی بسوی تو آتش خواهد گشود و چه کسی مردان تو رو نابود خواهد کرد؟

صدای چکیدن مرگ از دستان سال هایی که از انها بیزاری...

هیچ علم ردیابی وجود نخواهد داشت و تشنه بخون شب به خانه خواهد رفت...

رو به اسمان فریاد بکش...! تقضای بخشش کن! ولی تو یک خیانکاری...!

نه مرگ بیشتر از این و نه خیانت بیشتر از این.... با مرگ تو!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت   توسط شیک  | 

Half Life

صدای غور غور قورباغه ها تنها صدایی بود که بلند تر از صدای له شدن علف های زیر پوتین هام شنیده میشد! بی هدف و سرگردان مرداب رو دنبال میکردم و به درخشش زیبای ماه نیگاه میکردم! نگاهم از این ستاره به اون ستاره آسمون رو میشکافت ! آسمونی که مثل یه پارچه سیاه پشت ماه و ستاره ها کشیده شده بود! بدون اینکه متوجه حضور کسی باشم که بهم خیلی نزدیک شده بود و کوچکترین حرکاتمم زیر نظر داشت!. به نیزار که رسیدم انعکاس نور ماه روی قرمزی خون گرگ نیمه جونی  رو که ابتدای نیزار افتاده بود دیدم! ایستادمو پایینو نیگاه کردم! خون اون گرگ تا زیر پوتینام رسیده بود! خواستم جلوتر برم که پاهام از زمین جدا نمیشد و اینگار خون به زمین میخشون کرده بود! سایه عبور یه عقاب از بالای سرم باعث شد سرمو بیارم بالا که از چشمای جغد مانندی از درختان پشت نیزار نوری مثل شلاق به چشمام خرد! بنظر میومد همه درختای پشت نیزار دستاشونو به هم دادن و دارن جلو میان!!! که یه چیزی از تو درختا بسمتم هجوم اورد! اینگار که از وسط نصف شده باشمو فقط یه مو دو نیم بدنمو به هم گره زده باشه! دور تا دورم سنگ شده بود! مثل یه صومعه سنگی خیلی بزرگ! صدای قدم های چند نفرو میشنیدم که بطرفم میان! چند تا مرد از تاریکی ته صومعه بطرف من اومدن و دورم حلقه زدن و بدون اینکه حرفی بزنن دستاشونو دراز کردن, تا دستامو بهشون بدم تا حلقه کامل بشه!
اروم اروم شروع به راه رفتن دور آتیشی که وسط صومعه و جلوی پاهام بود کردیم! راه رفتن ما کم کم رقصیدن شد! دور آتیش می رقصیدیم و میپردیمو و جیغ میکشیدیم از خوشحالی!!! از حسی که تا حالا تجربش نکرده بودم!... کم کم خدمو توی آتیش میدیدم که دارم کم کم مرئی میشم... ولی شعله های آتیش بهش آسیبی نمیرسوند...اینقدر رقصدیم تا روحم از جسمم جدا بشه!!! با مرگ خدم میرقصـــــــــــیدم!. ولی اروم اروم دوباره سرم سنگین شدو شروع به گیج رفتن کرد... آتیش فروکش کرد و اون مردا دستمو ول کردن و رفتن...سنگ ها روی همدیگه غلتیدن و یکباره سکــــــــــوت شد... صدای غور غور قورباغه ها میومد...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت   توسط شیک  | 

روش های مختلف نظر گذاشتن و جواب دادن در بلاگفا

امروز میخوام شما رو بیشتر با کاربرای بلاگفا آشنا کنم!

 

 

۱- ذوق زده!!! این کاربر وقتی لاگین میکنه به بلاگفا تیــــز میره آخرین نظرات خوانندگان رو کلیک میکنه! حالا تا الان اصلا انتظار نداره ۱ نفر هم با چرندیاتی که کپی پیست کرده واسش کامنت گذاشته باشه. به هر حال میره میبینه ۱ دونه کامنت واسش اومده! بعد شروع میکنه به ویرایش و خط کشی کردن کامنت زبون بسته و دست میبره تو کامنت طرف! اول کامنت رو مطابق میل خدشون ادیت میکنن بعد هم جواب ایشون رو زیر همون کامنت مینویسن!.
این کاربر بخاطر اینکه فک میکنه وبلاگش به اندازه سایت یاهو ویزیتور داره به خدش زحمت نمیده بره تو وب کسی که نظر گذاشته جواب بنویسه و منتظر میشینه تا طرف دوباره بیاد تو وب اینو جوابشو ببینه! حالا غافل از اینکه اون طرف اصلا نمیدونه آدرس وب این چی هست و شانسی روی یه لینکی کلیک کرده یه شب اومده نظر نوشته و بعدشم یادش رفته اصلا واسه کی نظر گذاشته...


۲- ریلکس!!!. این خیلی باحاله! مثل همین هلیــــش و اویــــل خدمون! اینا وقتی به بلاگفا لاگین میکنن دوباره تیز میرن آخرین نظرات خوانندگان رو کلیک میکنن! بعد کافیه یه نفر اونجا نوشته باشه "الف" یا "ب" فوری وب سایتشون رو کلیک میکنه و میره باهاشون فامیل میشه... این کاربر دیگه کل وقتش با کامنت گذاشتن واسه فامیلاش پر میشه...


۳- خطرناک!!! اینا معمولا در مورد هک و هک کردن مینویسن! واسه اینا کامنت نذارین! چون در جواب کامنتتون در جریانات آزمون و خطاشون برای یادگیری بهتر هک کردن وبلاگتون هک میشه و نمیتونین جوابشون رو ببینید...


۴- خبری!!! اینا معمولا وبلاگشون خبرنگاری هست! قسمت درباره وبلاگشون هم راست هست! اینا وقتی لاگین میکنن به بلاگفا اول میرن یه پست جدی و خبری جدید میزنن تو وبلاگشون! بعد میان قسمت نظرات! نظرات اینا معمولا زیاد هست چون خیلی به هم لینک میدن.... واسه اینا حتما باید یه کامنت علمی گذاشته باشی یا اسم همه وزیر وزرای مملکت رو بلد باشی تا جوابتو بدن... مثلا دست کم باید در مورد قیمت نفت تو بازار جهانی یا تورم و اینا بنویسی تا آدم حسابت کنن و بیان نظر بذارن!...

 

۵- مامور سی آی ای!!! اینا قسمت کامنت های وبلاگشون رو اصولا میبندن! هر چی بگردی تو وبلاگشون میبینی هیچ جا نظر دادن رو باز نذاشتن! اینا سرشون شلوغ هست و دارن به نظریه زمان انیشتن فک میکنن...

 

۶- عشقی ذوق زده!!! اینا وبشون پر از قلب و عکسای قلب های نشکسته و سالم و خشگل و قرمز هست! اینا وبلاگ ساختن که با یکی دوست بشن و اگه دختر باشه که منتظر جانی دپ هست! که از یه وبلاگ زپرتی بیاد اینو پیدا کنه و اگه پسر باشه منتظره هیلاری داف از یه وب زپرتی دیگه بیاد اینو پیدا کنه و واسش کامنت بذاره! اصولا اینا وقتی واسشون یه خط کامنت میذاری فورا همون هیــــلاری داف و جانی دپ میاد تو ذهنشون و میرن واسه انجلیا یا جانی جان نظر میذارن! اونم پنجاه خط که وای چه دنیای بدی هست و تنهام و خسته شدم کمکم کن و اینا... اینا هم یه یکماهی یا کمتر با هم کامنت خصوصی بازی میکنن تا ایدی یاهوی همدیگه رو بگیرن! بعد تو یاهو فقط یکساعت کار داره! این میگه کجایی؟ عکستو بده... بعد بیخیال میشن...


۷- شکست خرده عشقی!!! واسه اینا وقتی کامنت بذاری باید حواست باشه حتما تو کامنتت فحش به دنیا و این چیزا زیاد بنویسی که باهات احساس همدردی بکنه و زحمت بخدش بده بیاد جواب کامنتتو بذاره! آخه بابا حوصله نداره دیگه! تو هم مراعات کن زیاد واسش کامنت نذار! نمیخواد جو بگیرت و دلت واسش بسوزه و بخوای جای اونی که رفته رو واسش پر کنی زورکی!

 

۸- مدل گشـــــاد!!! اینا خیلی زرنگ هستن! میرن تو وبلاگ های مردم! اصلا نمیخونن وب طرف رو و فقط واسش یه شکلک گل یا رضایت یا اون علینک دودی رو میذارن و میان بیرون! یا مینویسن وای چه وب قشنگی! همین! یا وبت خیلی عالیه! همین! از چاخان! بعد انتظار دارن اونی که واسش یه گل گذاشتن بیاد براشون طومار کامنت بنویسه به کیلوگرم...! اینا روزی حدودی ۱۰۰ تا وب بیشتر سر میزنن و هنوز وبلاگ طرف لود نشده اینا کامنتشونو گذاشتن و رفتن...


۹- کار کشته!!! این مدل مربوط به اونایی میشه که وبلاگشون ۲ - ۳ سال بیشتر عمر داره و تو این مدت اینقدر کار کردن که دیگه چم و خم راه رو یاد گرفتن و حرفـــــــــــــــــه ای ۲ شدن! هم درست نظر میذارن! هم درست مینویسن! هم که تونستن وبشون رو سه سال حفظ کنن و تو این مدت ناراحت روحی پیدا نکردن یا با همسرشون دعواشون نشده که بیان وبشون رو حذف کنن!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت   توسط شیک  | 

يـــــك ســـــــال بعد از آتش سوزي مدرسه

دانش آموزان حادثه ديده بر اثر آتش سوزي مدرسه روستاي درودزن مرودشت از توابع شيراز

امشب اینا رو دیدم دیگه نمیتونم کار کنم! اااااااااااااااه! آخه چــــــــــرا؟ طفلکا!

چه زجــــــــری کشیدن و میکــــــــــشن! کی تصمیم میگیره که چه بلایی سر این کوچولوها بیاد؟

خاک بر سر این دنیای بی حساب کتاب بکنن!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت   توسط شیک  | 

در جستجوی حوصله از دست رفته...

It's all the same, only the names will change
Everyday it seems were wasting away
Another place where the faces are so cold
I'd drive all night just to get back home

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت   توسط شیک  | 

فرداهای دیروز نوشته شده...

درب بطری رو با شصتش فشار داد و زیر لب گفت شاید یکروز مرد صادقی بشم!  

کسی که نگهبانی میداد تیکه چوب خشکی که باهاش روی زمین WM رو نوشته بود رو تو آتیش انداختو با صدای گرفته گفت, ولی تا امروز بهترین بودی

مرد گفت از جاده های طولانی... از روزهایی که بدنبال فردا حرکت نمیکنند

از غروب تا طلوع, غروب هایی که از طلوع گریزان هستند.

از طلوع تا غروب, طلوع هایی که از غروب فرار میکنند.

روزهایی که برای هیچ تلف شدند.

سال هایی که با سکوت تنهایی گذشتند.

عشق هایی که برای در آغوش کشیدن ها پوسیدند.

غلتیدن های عاجزانه سایه های شب هنگام.

وقتی تو چشم هات تشنگی موج میزنه.

وقتی صدای گریه های از هم شکافتن شــــب راحتت نمیذاره.

تو محکـــــــــــومی به پیمودن راهی که چشم هات به اون نگاه میکنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت   توسط شیک  | 

وحشــــیانه ترین آرزوهایم...

در خونشو بست, ساکشو پرت کرد تو اتلشــو پشت فرمون نشست!
نمیدونست کجا باید بره فقط میدونست باید بـــره! زد به بی انتها ترین جاده ای که میشناخت!
بسته سیگار آفتاب خردشو برداشت ولی سیگاری براش باقی نمونده بود!
بنظر میومد جاده تا ورودی جهنم کشیده شده! هر چی جلوتر میرفتی گرما شدیدتر میشد!
در حالیکه خورشید در آستانه غروب کردن بود و رمقی برای سوزاندن نداشت.
آهسته آهسته قلب مرد شروع به ترشح رویـــا کرد! رویـــا دور شراره های خون میپیچید و در رگ های مرد خدشو جلو میکشید تا به دستاش برسه! همینطور که دستش روشنتر و روشنتر میشد از دستاش دونه های پولکی که نور احاطشون کرده بود خارج میشد و کف ماشین میریخت و مثل حباب های صابون میترکید.
وقت عوض کردن دنیای رویاهای مرد بود! مرد میتونست هر چی که میخواست باشه!
همه اون چیزی که همیشــــه میخواست باشه! مرد تونسته بود رویاهاشو از وجود سیاهی که هر انسانی از لحظه شکلگیری نطــفه خدش با خدش مخفیانه به این دنیا میاره رو, بیرون بکشه و در دنیا آزادش کنه!
اینجا زمان وحشیانه ترین رویاهایا بود! پوشاندن لباس حقیقت به سیاه ترین آرزوها! جانبخشیدن به وحشتناک ترین قسمت جهان! انسان!. ناگهان مرد احساس کرد با ماشینش از زیر اولین دروازه و ورودی جهنم عبور کرده!. چیزی به اسم هوا دیگه وجود نداشت!. اصلا نیازی به نفس کشیدن نبود! بدون تنفس هم میتونست ادامه بده. اون یک مـــــــرده بحساب میومد!. دیگه حتی احتیاج نداشت زندگی بکنه, چیزی به اسم رویا برای اون معنایی نداشت. مـــرد ترمز دستی رو کشید و ماشین با زاویه 35 درجه نسب به طول جاده ایستاد!
ساعت 6 غروب بود و اون باید راس ساعت 6 رگ دستشو با تیغ پــاره میکرد!
ولی چیزی برای کشتن باقی نمانده بود! حتی یک قطره خون از دنیای انسان ها!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت   توسط شیک  | 

نیروی درون...

امشب از هوای آخرین شبی که پست زدم خبـــــــری نیست بهتره!

 

خیلی خیلی بهتر! تقریبا ناراحتی که داشتمو فراموش کردم!

برای اینکه میدونم که کسی که منو آفریده مهربون تر از ایناست که بخوام بخاطر اتفاقایی که آدمای خیلی کوچیک و معمولی که دور ورمون ریخته بوجود میارن خدمو ناراحت کنم! در حالیکه حق من نیست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت   توسط شیک  | 

خداحافظ زندگی قشنگ من...

اتاق من چهار ضلع دارد که سه ضلع اون دیوار و یک ضلع اون شیشه هست.

 

هر وقت از زندگیم دور بشم میام به این اتاق, اینجا اتاقک تنهایی وجود من هست.

از پشت شیشه میتونم زندگیم رو ببینم! زندگیم تا خیلی خیلی دور کشیده شده... مثل دریا  تا آخر اون ترسیم شده داره ولی دیده نمیشه!

سطل بزرگ رنگ مشکی رو که همراه خدم اوردم o میذارم روی میز چوبی پوسیده اتاقم!

انگشت های دست راستم رو از همدیگه بازشون میکنم و نگاهشون میکنم, بد دستم رو فروم میکنم توی رنگ و با کف دستم شروع به رنگ کردن شیشه میکنم!

معشوقه ام, کسی که عاشقش هستم و زندگیم بدون اون خیلی زودتر از اینها تموم شده بود, پشت شیشه زانو میزنه o دست هایش سمت دیگر شیشه آرام آرام سر میخورد.

اشک های رنگ مشکی شیشه اشک های معشقه ام رو میپوشاند...

دیگه همه شیشه مشکی شده! دیگه هیچ نوری وارد اتاقم نمیشه. همه چی سیاه سیاه!

دو کبریت و دو شمع!

کبریت اول آتیش خدش رو به اولین شمع میده و خدافظی میکنه...

رقص نور اولین شمع روی دیوار نگاهم رو شیشه های رنگی سمت چپ اتاق میبره که تقریبا چیزی ازشون باقی نمانده!

نفـــرت! دشمنـــی! پاکـــــی! صداقـــت! حقیقـــت! عشــــق! درد! وداع! محبت! گمراهی! رستگاری...

و تمام شدن اولین شمع...

کبریت دوم به شمعی نخواهد رسید!

اینبار اتاقم رو تسلیم کبریت میکنم!

اونو کنار پایه پوسیده میز اتاقم میگیرم که ذره ذره آتیش بگیره!

اونقدر بسوزه که همه اتاقم غرق آتیش بشه و هر چی اینجاست ذوب بشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت   توسط شیک  | 

زخـــــــــــــــم

تیغ مرد اول بر صورت دختر جوان جیغ کشید تا زیبایی او را بگیرد!

دور تر قاتل زن ها و بچه ها آدم کشی را از یاد برده بود...

تنها دوست او در کانزاس بقدری شلاق خرد تا زندگی را از یاد برد...

ویلیام عادت سال های پیش خد را زنده کرد...

او به کانزاس رسید..! شب بود و باران وحشیانه میبارید!

در تنها کافه شهر جشنی بین آدم بد ها در کنار آدم هایی که تشخیصشان ممکن نبود بر پا بود...

بیل با صدای بلند و خنده های قطعه قطعه از التماس های مردی حرف میزد...

صدای آزاد شدن غلافی زیر شلاق های باران طنین انداخت شد!

لوله کشیده یک اسپنســــر آرام به سمت بیل نشانه رفت!

قبل از خاموش شدن غرش رعدی ویلیام وعده دیدار در جهنم را به آدم بدها داد و از کافه خارج شد...

زیر باران تنها دختر صورت زخمی و دوستان بدکـاره او,  دور شدن ویلیام را نذاره میکردند...

ویلیام آرام آرام در سیاهیی شب پیچید و از نگاه ها پنهان ماند..

بطری ویسکی جلوی کافه تنها یادگاری او بود...

دخترک زخم هایش را از یاد برده بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت   توسط شیک  | 

صدای آتیش...

غروب یکی از نقاشی های فــری هندیم از بین رفت...
رفتم تو حیاط, خورشید تازه رفته بود پایین! چند تا ابر تو آسمون بود, قرمز و نارنجی! خیلی قشنگ!.
خواستم برگردم, چشمم افتاد به یه کبوتر سفید گوشه حیاط! تا حالا کبوتر سفید نیومده بود تو حیاطمون, ولی از اون کبوتر قهوه ای ها همیشه میومد... بچه که بودم براشون خونه هم میساختم!
ساعت 8 پژمان میاد بریم یه دختره رو ببینیم. یه کار ناتمام که امشب باید تموم بشه.
لباسامو پوشیدم که اومد!, در رو باز میکنم!
- آماده ای؟
اوهوم
- مجبور نیستی اینکارو بکنیا!
میـــدونم! میـــدونم!
در رو میبدم و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنیم راه میافتیم...
رسیدیم جایی که باید منتظر موند.!
اینجا یه عالمه تخته های باریک چوبی ریخته! تکه پاره های پاکت های سیمان! همه جا رو گل گرفته! کفشا همه سنگین! همه گلی!
پژمان باید یکی که نمیشناسمو بیاره... منتظرم که بیاد!. حوصلم سر رفته!, چند تا از چوب ها رو بهمدیگه تکیه میدم o تیکه پاکتی که گرد سیمان طوسیش کرده رو زیرشون آتیش میزنم! کم کم چوبا آتیش میگیره... حالا یه چیزی هست که نیگاش کنم! بیست سی تا چوب دیگه رو تکیه میدم روی آتیش و خدم میرم عقب تر, تا پشتم به دیوار بخوره o خدمو رو دیوار بکشم پایینو و چشم دوخته به آتیش انتظار بکشم... هیچ صدای نمیاد جیز صدای آتیش! تا حالا سعی کردی صدای آتیشو بشنوی؟ صدای سوزوندنو؟ صدای ناله کردنو؟ صدای بی صدایی رو؟
همه اون تخته ها جاشونو به ذغال های سیاهرنگی دادن که شعله های آتیش هنوز روشون آروم آروم میرقصه
خب پژمان اینام برگشتن! از هیچی به اندازه کاری که ندونم آخرش چی میشه تنفر ندارم!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت   توسط شیک  | 

 
online 3d drag racing game online 3d street racing game multiplayer chess checkers racing parcheesi street racing games 3d street racing games 3d racing games free online racing multiplayer chess checkers racing parcheesi Online Street Racing Games Online 3D Racing Games Online Board Games Online Multiplayer Games