تبليغاتX
شیک

شیک

وبلاگ شیک

کلئوپاترا

سرمو گذاشتم رو بالش قرمزم که از سنگ هم سفت و سخت تره!

چشممو تا نیمه باز کردم!

از شکافای چادرمون خورشیدو میبینم که کم کم ک داره خدشو از آب میکشه بیرون!

بنظرم مییاد همینطوری که میره بالا قطره های آب ازش میچیکه!

اینجا دیگه خـــــونه نیست! راحت تر از دم صبحای خونمون از خواب پا میشم!

بالشمو از زیر سرم میکشمو بلند میشم!

امیر خوابیده... نمیخوام بیدارش کنم! تا نزدیکای صبح بیدار بوده... دیشب نوبت اون بوده...

خیلی آروم از چادر میام بیرون! واااای چه هوایی واقعا! بیست و دو سالم شده ولی همیشه حصرت همینا رو داشتم! همین صبح رو! تا جایی که چشمم دید داره زیر پاهامه! تپه خیلی بلندیه! پر از درختچه های کوچیک کوچیک و قشنگ قشنگ...

یه گل نرگسم زرد خشگل هم یه کم جلوتر پاهامه! نمیدونم اینجا تک و تنها چیکار میکنه! حتما اونم شاه تنهای دنیاست...

خورشید دیگه از آب جدا شده او داره میره بالا... هر روز میره وسط آسمون آفتاب پاشی... هیچوقت خواب نشده خواب بمونه...

امروز کاری نداریم... قرار نیست جایی رو پیدا کنیم! هر دو اندازه کافی خسته شدیم... امروز هیچ برنامه ای نداریم... همین جاییـــــــــــــــم تا فردا!

شیشه ساعت مچیم دیروز شیکست! اما هنوز نریخته! به زور میشه عقربه ها رو اون زیر پیدا کنی!

ساعت ۱۱ صبحه... زیر سایه یه درخت گردو نشستم... سرم روی زانو هامه!

کفشای با بند نبستمو جفت کردم به همدیگه! انگشتای پامو تو کفشام بازی میدم...

هیچ صدایی شنیده نمیشه بجز صدای یه پرنده که نمیدونم اسمش چیه! صدای خوش آهنگی نداره ولی نمیذاره سکوت حکم کنه...!

برگشتم تو چادر که امیر با چشمای نیمه باز پرسید:

تویی؟ کجا رفتی؟

- هیچی بخواب... خبری نیست...

امیر: علی داستان تک مردان پلو تارکو برام بگو...!

- بخوابـــــــــــــــــ! دیشب نخوابیدی... بخواب تا سر ظهر...

امیر: دوباره بگوش ببینم! قصه انتوان و کلئوپاترا رو بگ....او.... کتاب زرشکیه...

چشماشو بسته! به صورت خوابیده... فک کنم داره خواب میبینه...

- خواب میبینی؟ باشه بخواب تا بگم...!

- یکی بود و یکی نبود! دختــــــری بود مثل پنجه آفتاب! گردنش بلند بود او پیشانی اش مثل سنگ مرمر میدرخشید! چشم های درشت و سیاه داشت که جادوگری میکرد! رنگش زیتونی بود و اهل مصـــــر!

ملکه آنجا بود و اسمش کلئوپاترا بود.

سرداری بود رومی! بلند بالا او سینه ستبر! چشمانش چون عقاب های شکاری مانند الماس میدرخشید و نافذ بود!

مچ دستانش به پهنای پنچ انگشت! گویی این دست را برای نبردهای تن به تن آفریده بودند!

زوبین بدست میگرفت و سپر ده منی در دست گیر داشت!

یکی از سلطانهای روم بود که آمده بود مصر را بگیرد! اسمش هم آنتوان بود.

که بجای گرفتن مصــــر در تله عشق افتاد!

تاج و تختش از یاد برفت و بجای جنگ با مصریان صلح کرد!

سردار رومی خنجرش شکست و زانویش خم شد! مرد دلیر روم که زوبین را به قوت مرگ به سینه ها میفشرد! و سپر ده منی به مچ میگرفت!

زانو زد و شقایـــــــــــــق روی کلئوپاترا را می چید و بهمه افتخارات سلطنت خود در روم پشت پا زد.

یارانش نوشتند و فرستادند که دست بردار... کار بالا گرفته بود و نصیحت هیچکس را نشنید!

از صبح تا شام با عشق و معشوقه میسوخت و میگداخت آخر رومی ها به صدا درآمدند... تهدید کردند...

اما زنجیر عشقش محکم تر شد! تا آنکه یارانش آهنگ جنگ کردند و آمدند تا کارش را یکسره کنند...

عشق دیوانه اش کرده بود! با دوستانش بجنگ ایستاد. شکست خود و تیر قلبش را پاره کرد! خون چون فواره از بدنش بیرون می جست با این حال حرفش جز کلئوپاترا چیزی نبود! میگفت مرا به بمعشوقم برسانید و نعش خون آلودش را بمعشوق رساندند!

معشــــوقه غوغا کرد او گریبان چاک کرد و خون تازه سردار رومی را بر سر و رو میریخت تا دمی که سردار رومی جان سپرد.!

بعد از مرگ سردار رومی خادمی را صدا کرد و ســــــــــبـــــــــــــد انجیـــــــــــــــــری خواست!

سبد انجیری که همیشه آماده بود و در آن ماری زهرناک چمبره زده بود!

و چون سبد انجیر را آوردند دخترک با مار بازی و کرد و خشم مار را برانگیخت و در آن لحظه که مار نفیر زنان آماده حمله بود بازوان مرمرین را بدهان مار داد و مار گزید و دخترک هم جان سپرد!

امیر بیدار شد و بدون اینکه حرفی بزنه رفت بیرون چادر... من هنوز توی چادرم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت   توسط شیک  | 

روئین

یک جنگل با درختانی به ارتفاع بیش از ۱۰۰ متر! دو پسر! یک اسحله! یک شنل! یک آتش نیم افروخته!

روئین در حالیکه تلو تلو میخورد از زمین بلند شد.

- روئین؟ روئیـــــــــــن میشنوی؟ حالت خوبه!

- با صدایی خیلی آروم که از لابلای صدای ساییدن برگ درختا بزور شنیده میشد: میتونم تمومش کنم!

سنگینی اشک رو رو پلکم حس میکردم! کاری نمیتونستم بکنم جز با حسرت گریستن به روئین!

شنل سوراخ سوارخ شده از نبرد دیروز رو با دست چپ برداشت.

تامیگانشو دست راست گرفت!

آروم بهش نزدیک شدم! خیلی نزدیک! دستامو گذاشتم روی شانه هاش! چشماش واقعا قشنگ بود! چشمایی برنده تر از تیغ و درخشان تر از الماس!

با حلقه اشک ها بدورود خواندیـــــــــــم!

روئین آروم چرخیدو آهسته آهسته دور شد....

خیلی دورررر!

شعاع های نور به سختی از بین درختان غولاسا به کف جنگل میرسه!

شعاع هایی قرمز رنگ!!!

با احتساب پنج روز گشته, شش روز میشه که هنوز روئین بر نگشته! خدایا! بر میگرده؟ میتونه تمومش کنه؟

خدایا من به سرنوشتم اعتراض نمیکنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت   توسط شیک  | 

آپ الکــــــــــی!

تو که نمیخونی واسه چی بنویسم؟

باباجون نمیتونم برم تو حس وبلاگ نوشتن!!!

دو صفحه نوشتم همشو پاک کردم... اه..! چقدر سخته واقعا!

کلا از یادم رفته چجوری وبلاگ مینوشتم!

نه ولی میدونم چیه! زیادی خوشحالم! وقتی زیادی خوشحالم نمیتونم بنویسم... ینی اگه بنویسم چرت مینویسم اونم خیلی شدید!

ترجیح میدم یه آپ الکی کنم تا اونا رو بنویسم٫ هر چند که هیشکی هم نمیخونشون.

خوشحالی جرمــــــــــــــــــــــه بنظرت؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت   توسط شیک  | 

شیک

شیک بر میگرده...



که یه کم تو رو اذیت کنه!


خب برگشتم! ولی امشب نمیدونم واقعا چی بنویسم! تا چند ماه پیش هم وبلاگ مینوشتم تا اینکه یه دفه دلمو زد! اینقدر که همه چیامو حذف کردم!


اما الان کلی خوشحالم! خوشبختانه هیچ ناراحتی ندارم! اگه هم دارم یادم نیست الان


چیز خاصی به نظرم نمیاد که بنویسم! فقط اظهار وجود میکنم...


هیچ ضرورتی نیست! آسوده بخوابید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت   توسط   | 

 
online 3d drag racing game online 3d street racing game multiplayer chess checkers racing parcheesi street racing games 3d street racing games 3d racing games free online racing multiplayer chess checkers racing parcheesi Online Street Racing Games Online 3D Racing Games Online Board Games Online Multiplayer Games