زخـــــــــــــــم
دور تر قاتل زن ها و بچه ها آدم کشی را از یاد برده بود...
تنها دوست او در کانزاس بقدری شلاق خرد تا زندگی را از یاد برد...
ویلیام عادت سال های پیش خد را زنده کرد...
او به کانزاس رسید..! شب بود و باران وحشیانه میبارید!
در تنها کافه شهر جشنی بین آدم بد ها در کنار آدم هایی که تشخیصشان ممکن نبود بر پا بود...
بیل با صدای بلند و خنده های قطعه قطعه از التماس های مردی حرف میزد...
صدای آزاد شدن غلافی زیر شلاق های باران طنین انداخت شد!
لوله کشیده یک اسپنســــر آرام به سمت بیل نشانه رفت!
قبل از خاموش شدن غرش رعدی ویلیام وعده دیدار در جهنم را به آدم بدها داد و از کافه خارج شد...
زیر باران تنها دختر صورت زخمی و دوستان بدکـاره او, دور شدن ویلیام را نذاره میکردند...
ویلیام آرام آرام در سیاهیی شب پیچید و از نگاه ها پنهان ماند..
بطری ویسکی جلوی کافه تنها یادگاری او بود...
دخترک زخم هایش را از یاد برده بود...
