خداحافظ زندگی قشنگ من...
هر وقت از زندگیم دور بشم میام به این اتاق, اینجا اتاقک تنهایی وجود من هست.
از پشت شیشه میتونم زندگیم رو ببینم! زندگیم تا خیلی خیلی دور کشیده شده... مثل دریا تا آخر اون ترسیم شده داره ولی دیده نمیشه!
سطل بزرگ رنگ مشکی رو که همراه خدم اوردم o میذارم روی میز چوبی پوسیده اتاقم!
انگشت های دست راستم رو از همدیگه بازشون میکنم و نگاهشون میکنم, بد دستم رو فروم میکنم توی رنگ و با کف دستم شروع به رنگ کردن شیشه میکنم!
معشوقه ام, کسی که عاشقش هستم و زندگیم بدون اون خیلی زودتر از اینها تموم شده بود, پشت شیشه زانو میزنه o دست هایش سمت دیگر شیشه آرام آرام سر میخورد.
اشک های رنگ مشکی شیشه اشک های معشقه ام رو میپوشاند...
دیگه همه شیشه مشکی شده! دیگه هیچ نوری وارد اتاقم نمیشه. همه چی سیاه سیاه!
دو کبریت و دو شمع!
کبریت اول آتیش خدش رو به اولین شمع میده و خدافظی میکنه...
رقص نور اولین شمع روی دیوار نگاهم رو شیشه های رنگی سمت چپ اتاق میبره که تقریبا چیزی ازشون باقی نمانده!
نفـــرت! دشمنـــی! پاکـــــی! صداقـــت! حقیقـــت! عشــــق! درد! وداع! محبت! گمراهی! رستگاری...
و تمام شدن اولین شمع...
کبریت دوم به شمعی نخواهد رسید!
اینبار اتاقم رو تسلیم کبریت میکنم!
اونو کنار پایه پوسیده میز اتاقم میگیرم که ذره ذره آتیش بگیره!
اونقدر بسوزه که همه اتاقم غرق آتیش بشه و هر چی اینجاست ذوب بشه...
