درب بطری رو با شصتش فشار داد و زیر لب گفت شاید یکروز مرد صادقی بشم!
کسی که نگهبانی میداد تیکه چوب خشکی که باهاش روی زمین WM رو نوشته بود رو تو آتیش انداختو با صدای گرفته گفت, ولی تا امروز بهترین بودی
مرد گفت از جاده های طولانی... از روزهایی که بدنبال فردا حرکت نمیکنند
از غروب تا طلوع, غروب هایی که از طلوع گریزان هستند.
از طلوع تا غروب, طلوع هایی که از غروب فرار میکنند.
روزهایی که برای هیچ تلف شدند.
سال هایی که با سکوت تنهایی گذشتند.
عشق هایی که برای در آغوش کشیدن ها پوسیدند.
غلتیدن های عاجزانه سایه های شب هنگام.
وقتی تو چشم هات تشنگی موج میزنه.
وقتی صدای گریه های از هم شکافتن شــــب راحتت نمیذاره.
تو محکـــــــــــومی به پیمودن راهی که چشم هات به اون نگاه میکنه...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت   توسط شیک
|
در خونشو بست, ساکشو پرت کرد تو اتلشــو پشت فرمون نشست!
نمیدونست کجا باید بره فقط میدونست باید بـــره! زد به بی انتها ترین جاده ای که میشناخت!
بسته سیگار آفتاب خردشو برداشت ولی سیگاری براش باقی نمونده بود!
بنظر میومد جاده تا ورودی جهنم کشیده شده! هر چی جلوتر میرفتی گرما شدیدتر میشد!
در حالیکه خورشید در آستانه غروب کردن بود و رمقی برای سوزاندن نداشت.
آهسته آهسته قلب مرد شروع به ترشح رویـــا کرد! رویـــا دور شراره های خون میپیچید و در رگ های مرد خدشو جلو میکشید تا به دستاش برسه! همینطور که دستش روشنتر و روشنتر میشد از دستاش دونه های پولکی که نور احاطشون کرده بود خارج میشد و کف ماشین میریخت و مثل حباب های صابون میترکید.
وقت عوض کردن دنیای رویاهای مرد بود! مرد میتونست هر چی که میخواست باشه!
همه اون چیزی که همیشــــه میخواست باشه! مرد تونسته بود رویاهاشو از وجود سیاهی که هر انسانی از لحظه شکلگیری نطــفه خدش با خدش مخفیانه به این دنیا میاره رو, بیرون بکشه و در دنیا آزادش کنه!
اینجا زمان وحشیانه ترین رویاهایا بود! پوشاندن لباس حقیقت به سیاه ترین آرزوها! جانبخشیدن به وحشتناک ترین قسمت جهان! انسان!. ناگهان مرد احساس کرد با ماشینش از زیر اولین دروازه و ورودی جهنم عبور کرده!. چیزی به اسم هوا دیگه وجود نداشت!. اصلا نیازی به نفس کشیدن نبود! بدون تنفس هم میتونست ادامه بده. اون یک مـــــــرده بحساب میومد!. دیگه حتی احتیاج نداشت زندگی بکنه, چیزی به اسم رویا برای اون معنایی نداشت. مـــرد ترمز دستی رو کشید و ماشین با زاویه 35 درجه نسب به طول جاده ایستاد!
ساعت 6 غروب بود و اون باید راس ساعت 6 رگ دستشو با تیغ پــاره میکرد!
ولی چیزی برای کشتن باقی نمانده بود! حتی یک قطره خون از دنیای انسان ها!
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت   توسط شیک
|