تبليغاتX
شیک

شیک

وبلاگ شیک

وحشــــیانه ترین آرزوهایم...

در خونشو بست, ساکشو پرت کرد تو اتلشــو پشت فرمون نشست!
نمیدونست کجا باید بره فقط میدونست باید بـــره! زد به بی انتها ترین جاده ای که میشناخت!
بسته سیگار آفتاب خردشو برداشت ولی سیگاری براش باقی نمونده بود!
بنظر میومد جاده تا ورودی جهنم کشیده شده! هر چی جلوتر میرفتی گرما شدیدتر میشد!
در حالیکه خورشید در آستانه غروب کردن بود و رمقی برای سوزاندن نداشت.
آهسته آهسته قلب مرد شروع به ترشح رویـــا کرد! رویـــا دور شراره های خون میپیچید و در رگ های مرد خدشو جلو میکشید تا به دستاش برسه! همینطور که دستش روشنتر و روشنتر میشد از دستاش دونه های پولکی که نور احاطشون کرده بود خارج میشد و کف ماشین میریخت و مثل حباب های صابون میترکید.
وقت عوض کردن دنیای رویاهای مرد بود! مرد میتونست هر چی که میخواست باشه!
همه اون چیزی که همیشــــه میخواست باشه! مرد تونسته بود رویاهاشو از وجود سیاهی که هر انسانی از لحظه شکلگیری نطــفه خدش با خدش مخفیانه به این دنیا میاره رو, بیرون بکشه و در دنیا آزادش کنه!
اینجا زمان وحشیانه ترین رویاهایا بود! پوشاندن لباس حقیقت به سیاه ترین آرزوها! جانبخشیدن به وحشتناک ترین قسمت جهان! انسان!. ناگهان مرد احساس کرد با ماشینش از زیر اولین دروازه و ورودی جهنم عبور کرده!. چیزی به اسم هوا دیگه وجود نداشت!. اصلا نیازی به نفس کشیدن نبود! بدون تنفس هم میتونست ادامه بده. اون یک مـــــــرده بحساب میومد!. دیگه حتی احتیاج نداشت زندگی بکنه, چیزی به اسم رویا برای اون معنایی نداشت. مـــرد ترمز دستی رو کشید و ماشین با زاویه 35 درجه نسب به طول جاده ایستاد!
ساعت 6 غروب بود و اون باید راس ساعت 6 رگ دستشو با تیغ پــاره میکرد!
ولی چیزی برای کشتن باقی نمانده بود! حتی یک قطره خون از دنیای انسان ها!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت   توسط شیک  | 

زخـــــــــــــــم

تیغ مرد اول بر صورت دختر جوان جیغ کشید تا زیبایی او را بگیرد!

دور تر قاتل زن ها و بچه ها آدم کشی را از یاد برده بود...

تنها دوست او در کانزاس بقدری شلاق خرد تا زندگی را از یاد برد...

ویلیام عادت سال های پیش خد را زنده کرد...

او به کانزاس رسید..! شب بود و باران وحشیانه میبارید!

در تنها کافه شهر جشنی بین آدم بد ها در کنار آدم هایی که تشخیصشان ممکن نبود بر پا بود...

بیل با صدای بلند و خنده های قطعه قطعه از التماس های مردی حرف میزد...

صدای آزاد شدن غلافی زیر شلاق های باران طنین انداخت شد!

لوله کشیده یک اسپنســــر آرام به سمت بیل نشانه رفت!

قبل از خاموش شدن غرش رعدی ویلیام وعده دیدار در جهنم را به آدم بدها داد و از کافه خارج شد...

زیر باران تنها دختر صورت زخمی و دوستان بدکـاره او,  دور شدن ویلیام را نذاره میکردند...

ویلیام آرام آرام در سیاهیی شب پیچید و از نگاه ها پنهان ماند..

بطری ویسکی جلوی کافه تنها یادگاری او بود...

دخترک زخم هایش را از یاد برده بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت   توسط شیک  | 

صدای آتیش...

غروب یکی از نقاشی های فــری هندیم از بین رفت...
رفتم تو حیاط, خورشید تازه رفته بود پایین! چند تا ابر تو آسمون بود, قرمز و نارنجی! خیلی قشنگ!.
خواستم برگردم, چشمم افتاد به یه کبوتر سفید گوشه حیاط! تا حالا کبوتر سفید نیومده بود تو حیاطمون, ولی از اون کبوتر قهوه ای ها همیشه میومد... بچه که بودم براشون خونه هم میساختم!
ساعت 8 پژمان میاد بریم یه دختره رو ببینیم. یه کار ناتمام که امشب باید تموم بشه.
لباسامو پوشیدم که اومد!, در رو باز میکنم!
- آماده ای؟
اوهوم
- مجبور نیستی اینکارو بکنیا!
میـــدونم! میـــدونم!
در رو میبدم و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنیم راه میافتیم...
رسیدیم جایی که باید منتظر موند.!
اینجا یه عالمه تخته های باریک چوبی ریخته! تکه پاره های پاکت های سیمان! همه جا رو گل گرفته! کفشا همه سنگین! همه گلی!
پژمان باید یکی که نمیشناسمو بیاره... منتظرم که بیاد!. حوصلم سر رفته!, چند تا از چوب ها رو بهمدیگه تکیه میدم o تیکه پاکتی که گرد سیمان طوسیش کرده رو زیرشون آتیش میزنم! کم کم چوبا آتیش میگیره... حالا یه چیزی هست که نیگاش کنم! بیست سی تا چوب دیگه رو تکیه میدم روی آتیش و خدم میرم عقب تر, تا پشتم به دیوار بخوره o خدمو رو دیوار بکشم پایینو و چشم دوخته به آتیش انتظار بکشم... هیچ صدای نمیاد جیز صدای آتیش! تا حالا سعی کردی صدای آتیشو بشنوی؟ صدای سوزوندنو؟ صدای ناله کردنو؟ صدای بی صدایی رو؟
همه اون تخته ها جاشونو به ذغال های سیاهرنگی دادن که شعله های آتیش هنوز روشون آروم آروم میرقصه
خب پژمان اینام برگشتن! از هیچی به اندازه کاری که ندونم آخرش چی میشه تنفر ندارم!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت   توسط شیک  | 

خیابان سی و چهارم

episode aval

آخرین لیوان ویـســکی رو سر میکشم!

مزه زهرماریش داره چشمامو سوارخ میکنه!

با چشمای بسته لیوانو میذارم روی میز!

آروم چشمامو باز میکنم, نگاهم به لیوانه!

از بین انگشتام حلقه های زنجیرو میبینم که فریاد جدایی میزنن!

انگشتامو از دور لیوان باز میکنم!

حالا بهم میخنده! شایدم مسخرم میکنه... ولی قشنگ شده...

دست چپم زیر پیشونیمه!

وقت رفتــــــــــــــــــنه...

انگشتمو میذارم وسط آخرین حلقه زنجیرو آروم میکشمش بطرف خدم...

درو باز میکنم.

سگک کمربندمو نیگا میکنم! میرم پایینتر تا به سایه ام برسم!

سایه ای دیرآشنا تا انتهای بی نهایت روی زمین نقش بسته.

سایه نیست! خشم و نفرتی هست که مدت ها ازم دور بوده و امروز برگشته به خونش!

قدم بر میدارم و با هر قدم قسمتی از سایه ام را با پاهایم می مکم!

سر از پا پر شده ام از خشم و نفرت... فرونشاندن عطش در صبحی بهاری...

وقت گذشتنست...

episode dovom

شب از نیمه گذشته در راه خانه ام. دیگر از سایه ای که وقت رفتن زبانه میکشید خبری نیست!

سایه ای بی جان! خسته و کوفته! ولی خنک که از مهتاب نقش بسته جایش را پر کرده.

با هر قدم تکه ای از این سایه از بدنم جدا میشود و کف خیابان جا میماند!

حس خوبی داره!

مثل وقتی که نفست به دندون های تازه مسواک خردت میخوره! حس خنکی! سبکی!

خیابان سی و چهارم.

در رو میبندم و با سایه ام خداحافظی میکنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط شیک  | 

هراس از تاریکی شب

وقتی شب ها یه خیابون تاریک رو قدم میزنم!

یا وقتی تمام طول شب سرتاسر یک پارک رو قدم میزنم!

وقتی چراغ ها آماده خاموش شدن میشن!

بعضی وقت ها احساس عجیبی پیدا میکنم!

یک خـــرده ترس!

ترس از تاریکی! ترس از تاریکی!

من مطمئنم کسی این نزدیکی هاست!

متنفرم از کسایی که در این نزدیکی هان!

وقتی نوک انگشتات رو روی دیوار میکشی!

داری حس میکنی سایه تو بدنبالت میخزه!

وقتی روشنایی رو جستجو میکنی!

وقتی تو وحشت داری از نگاه کردن به گوشه های اتاق!

تو حس میکنی یکی داره بهت نگاه میکنه!

تا حالا تمام طول شب تنها بودی؟

فکر کردی به صدای پایی که پشت سرت میاد؟

وقتی برگشتی و پشت سرتو نیگاه کردی! هیچکس رو ندیدی؟

وقتی قدم هات رو سریعتر بر میداری!

واقعا سخته که دوباره برگردی و پشت سرت رو نگاه کنی!

چرا که تو مطمئن هستی یکی پشت سرت قدم بر میداره!

رقص سایه پشت سر تو!

ترس از تاریکی! ترس از تاریکی!

من مطمئن هستم کسی اینجاست!

کسی در این تاریکی به من نگاه میکنه و من از اون وحشت دارم!

وقتی که تنها خیابان تاریکی رو در شب قدم میزنم....

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت   توسط شیک  | 

کلئوپاترا

سرمو گذاشتم رو بالش قرمزم که از سنگ هم سفت و سخت تره!

چشممو تا نیمه باز کردم!

از شکافای چادرمون خورشیدو میبینم که کم کم ک داره خدشو از آب میکشه بیرون!

بنظرم مییاد همینطوری که میره بالا قطره های آب ازش میچیکه!

اینجا دیگه خـــــونه نیست! راحت تر از دم صبحای خونمون از خواب پا میشم!

بالشمو از زیر سرم میکشمو بلند میشم!

امیر خوابیده... نمیخوام بیدارش کنم! تا نزدیکای صبح بیدار بوده... دیشب نوبت اون بوده...

خیلی آروم از چادر میام بیرون! واااای چه هوایی واقعا! بیست و دو سالم شده ولی همیشه حصرت همینا رو داشتم! همین صبح رو! تا جایی که چشمم دید داره زیر پاهامه! تپه خیلی بلندیه! پر از درختچه های کوچیک کوچیک و قشنگ قشنگ...

یه گل نرگسم زرد خشگل هم یه کم جلوتر پاهامه! نمیدونم اینجا تک و تنها چیکار میکنه! حتما اونم شاه تنهای دنیاست...

خورشید دیگه از آب جدا شده او داره میره بالا... هر روز میره وسط آسمون آفتاب پاشی... هیچوقت خواب نشده خواب بمونه...

امروز کاری نداریم... قرار نیست جایی رو پیدا کنیم! هر دو اندازه کافی خسته شدیم... امروز هیچ برنامه ای نداریم... همین جاییـــــــــــــــم تا فردا!

شیشه ساعت مچیم دیروز شیکست! اما هنوز نریخته! به زور میشه عقربه ها رو اون زیر پیدا کنی!

ساعت ۱۱ صبحه... زیر سایه یه درخت گردو نشستم... سرم روی زانو هامه!

کفشای با بند نبستمو جفت کردم به همدیگه! انگشتای پامو تو کفشام بازی میدم...

هیچ صدایی شنیده نمیشه بجز صدای یه پرنده که نمیدونم اسمش چیه! صدای خوش آهنگی نداره ولی نمیذاره سکوت حکم کنه...!

برگشتم تو چادر که امیر با چشمای نیمه باز پرسید:

تویی؟ کجا رفتی؟

- هیچی بخواب... خبری نیست...

امیر: علی داستان تک مردان پلو تارکو برام بگو...!

- بخوابـــــــــــــــــ! دیشب نخوابیدی... بخواب تا سر ظهر...

امیر: دوباره بگوش ببینم! قصه انتوان و کلئوپاترا رو بگ....او.... کتاب زرشکیه...

چشماشو بسته! به صورت خوابیده... فک کنم داره خواب میبینه...

- خواب میبینی؟ باشه بخواب تا بگم...!

- یکی بود و یکی نبود! دختــــــری بود مثل پنجه آفتاب! گردنش بلند بود او پیشانی اش مثل سنگ مرمر میدرخشید! چشم های درشت و سیاه داشت که جادوگری میکرد! رنگش زیتونی بود و اهل مصـــــر!

ملکه آنجا بود و اسمش کلئوپاترا بود.

سرداری بود رومی! بلند بالا او سینه ستبر! چشمانش چون عقاب های شکاری مانند الماس میدرخشید و نافذ بود!

مچ دستانش به پهنای پنچ انگشت! گویی این دست را برای نبردهای تن به تن آفریده بودند!

زوبین بدست میگرفت و سپر ده منی در دست گیر داشت!

یکی از سلطانهای روم بود که آمده بود مصر را بگیرد! اسمش هم آنتوان بود.

که بجای گرفتن مصــــر در تله عشق افتاد!

تاج و تختش از یاد برفت و بجای جنگ با مصریان صلح کرد!

سردار رومی خنجرش شکست و زانویش خم شد! مرد دلیر روم که زوبین را به قوت مرگ به سینه ها میفشرد! و سپر ده منی به مچ میگرفت!

زانو زد و شقایـــــــــــــق روی کلئوپاترا را می چید و بهمه افتخارات سلطنت خود در روم پشت پا زد.

یارانش نوشتند و فرستادند که دست بردار... کار بالا گرفته بود و نصیحت هیچکس را نشنید!

از صبح تا شام با عشق و معشوقه میسوخت و میگداخت آخر رومی ها به صدا درآمدند... تهدید کردند...

اما زنجیر عشقش محکم تر شد! تا آنکه یارانش آهنگ جنگ کردند و آمدند تا کارش را یکسره کنند...

عشق دیوانه اش کرده بود! با دوستانش بجنگ ایستاد. شکست خود و تیر قلبش را پاره کرد! خون چون فواره از بدنش بیرون می جست با این حال حرفش جز کلئوپاترا چیزی نبود! میگفت مرا به بمعشوقم برسانید و نعش خون آلودش را بمعشوق رساندند!

معشــــوقه غوغا کرد او گریبان چاک کرد و خون تازه سردار رومی را بر سر و رو میریخت تا دمی که سردار رومی جان سپرد.!

بعد از مرگ سردار رومی خادمی را صدا کرد و ســــــــــبـــــــــــــد انجیـــــــــــــــــری خواست!

سبد انجیری که همیشه آماده بود و در آن ماری زهرناک چمبره زده بود!

و چون سبد انجیر را آوردند دخترک با مار بازی و کرد و خشم مار را برانگیخت و در آن لحظه که مار نفیر زنان آماده حمله بود بازوان مرمرین را بدهان مار داد و مار گزید و دخترک هم جان سپرد!

امیر بیدار شد و بدون اینکه حرفی بزنه رفت بیرون چادر... من هنوز توی چادرم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت   توسط شیک  | 

 
online 3d drag racing game online 3d street racing game multiplayer chess checkers racing parcheesi street racing games 3d street racing games 3d racing games free online racing multiplayer chess checkers racing parcheesi Online Street Racing Games Online 3D Racing Games Online Board Games Online Multiplayer Games