سرمو گذاشتم رو بالش قرمزم که از سنگ هم سفت و سخت تره!
چشممو تا نیمه باز کردم!
از شکافای چادرمون خورشیدو میبینم که کم کم ک داره خدشو از آب میکشه بیرون!
بنظرم مییاد همینطوری که میره بالا قطره های آب ازش میچیکه!
اینجا دیگه خـــــونه نیست! راحت تر از دم صبحای خونمون از خواب پا میشم!
بالشمو از زیر سرم میکشمو بلند میشم!
امیر خوابیده... نمیخوام بیدارش کنم! تا نزدیکای صبح بیدار بوده... دیشب نوبت اون بوده...
خیلی آروم از چادر میام بیرون! واااای چه هوایی واقعا! بیست و دو سالم شده ولی همیشه حصرت همینا رو داشتم! همین صبح رو! تا جایی که چشمم دید داره زیر پاهامه! تپه خیلی بلندیه! پر از درختچه های کوچیک کوچیک و قشنگ قشنگ...
یه گل نرگسم زرد خشگل هم یه کم جلوتر پاهامه! نمیدونم اینجا تک و تنها چیکار میکنه! حتما اونم شاه تنهای دنیاست...
خورشید دیگه از آب جدا شده او داره میره بالا... هر روز میره وسط آسمون آفتاب پاشی... هیچوقت خواب نشده خواب بمونه...
امروز کاری نداریم... قرار نیست جایی رو پیدا کنیم! هر دو اندازه کافی خسته شدیم... امروز هیچ برنامه ای نداریم... همین جاییـــــــــــــــم تا فردا!
شیشه ساعت مچیم دیروز شیکست! اما هنوز نریخته! به زور میشه عقربه ها رو اون زیر پیدا کنی!
ساعت ۱۱ صبحه... زیر سایه یه درخت گردو نشستم... سرم روی زانو هامه!
کفشای با بند نبستمو جفت کردم به همدیگه! انگشتای پامو تو کفشام بازی میدم...
هیچ صدایی شنیده نمیشه بجز صدای یه پرنده که نمیدونم اسمش چیه! صدای خوش آهنگی نداره ولی نمیذاره سکوت حکم کنه...!
برگشتم تو چادر که امیر با چشمای نیمه باز پرسید:
تویی؟ کجا رفتی؟
- هیچی بخواب... خبری نیست...
امیر: علی داستان تک مردان پلو تارکو برام بگو...!
- بخوابـــــــــــــــــ! دیشب نخوابیدی... بخواب تا سر ظهر...
امیر: دوباره بگوش ببینم! قصه انتوان و کلئوپاترا رو بگ....او.... کتاب زرشکیه...
چشماشو بسته! به صورت خوابیده... فک کنم داره خواب میبینه...
- خواب میبینی؟ باشه بخواب تا بگم...!
- یکی بود و یکی نبود! دختــــــری بود مثل پنجه آفتاب! گردنش بلند بود او پیشانی اش مثل سنگ مرمر میدرخشید! چشم های درشت و سیاه داشت که جادوگری میکرد! رنگش زیتونی بود و اهل مصـــــر!
ملکه آنجا بود و اسمش کلئوپاترا بود.
سرداری بود رومی! بلند بالا او سینه ستبر! چشمانش چون عقاب های شکاری مانند الماس میدرخشید و نافذ بود!
مچ دستانش به پهنای پنچ انگشت! گویی این دست را برای نبردهای تن به تن آفریده بودند!
زوبین بدست میگرفت و سپر ده منی در دست گیر داشت!
یکی از سلطانهای روم بود که آمده بود مصر را بگیرد! اسمش هم آنتوان بود.
که بجای گرفتن مصــــر در تله عشق افتاد!
تاج و تختش از یاد برفت و بجای جنگ با مصریان صلح کرد!
سردار رومی خنجرش شکست و زانویش خم شد! مرد دلیر روم که زوبین را به قوت مرگ به سینه ها میفشرد! و سپر ده منی به مچ میگرفت!
زانو زد و شقایـــــــــــــق روی کلئوپاترا را می چید و بهمه افتخارات سلطنت خود در روم پشت پا زد.
یارانش نوشتند و فرستادند که دست بردار... کار بالا گرفته بود و نصیحت هیچکس را نشنید!
از صبح تا شام با عشق و معشوقه میسوخت و میگداخت آخر رومی ها به صدا درآمدند... تهدید کردند...
اما زنجیر عشقش محکم تر شد! تا آنکه یارانش آهنگ جنگ کردند و آمدند تا کارش را یکسره کنند...
عشق دیوانه اش کرده بود! با دوستانش بجنگ ایستاد. شکست خود و تیر قلبش را پاره کرد! خون چون فواره از بدنش بیرون می جست با این حال حرفش جز کلئوپاترا چیزی نبود! میگفت مرا به بمعشوقم برسانید و نعش خون آلودش را بمعشوق رساندند!
معشــــوقه غوغا کرد او گریبان چاک کرد و خون تازه سردار رومی را بر سر و رو میریخت تا دمی که سردار رومی جان سپرد.!
بعد از مرگ سردار رومی خادمی را صدا کرد و ســــــــــبـــــــــــــد انجیـــــــــــــــــری خواست!
سبد انجیری که همیشه آماده بود و در آن ماری زهرناک چمبره زده بود!
و چون سبد انجیر را آوردند دخترک با مار بازی و کرد و خشم مار را برانگیخت و در آن لحظه که مار نفیر زنان آماده حمله بود بازوان مرمرین را بدهان مار داد و مار گزید و دخترک هم جان سپرد!
امیر بیدار شد و بدون اینکه حرفی بزنه رفت بیرون چادر... من هنوز توی چادرم...