صدای آتیش...
غروب یکی از نقاشی های فــری هندیم از بین رفت...
رفتم تو حیاط, خورشید تازه رفته بود پایین! چند تا ابر تو آسمون بود, قرمز و نارنجی! خیلی قشنگ!.
خواستم برگردم, چشمم افتاد به یه کبوتر سفید گوشه حیاط! تا حالا کبوتر سفید نیومده بود تو حیاطمون, ولی از اون کبوتر قهوه ای ها همیشه میومد... بچه که بودم براشون خونه هم میساختم!
ساعت 8 پژمان میاد بریم یه دختره رو ببینیم. یه کار ناتمام که امشب باید تموم بشه.
لباسامو پوشیدم که اومد!, در رو باز میکنم!
- آماده ای؟
اوهوم
- مجبور نیستی اینکارو بکنیا!
میـــدونم! میـــدونم!
در رو میبدم و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنیم راه میافتیم...
رسیدیم جایی که باید منتظر موند.!
اینجا یه عالمه تخته های باریک چوبی ریخته! تکه پاره های پاکت های سیمان! همه جا رو گل گرفته! کفشا همه سنگین! همه گلی!
پژمان باید یکی که نمیشناسمو بیاره... منتظرم که بیاد!. حوصلم سر رفته!, چند تا از چوب ها رو بهمدیگه تکیه میدم o تیکه پاکتی که گرد سیمان طوسیش کرده رو زیرشون آتیش میزنم! کم کم چوبا آتیش میگیره... حالا یه چیزی هست که نیگاش کنم! بیست سی تا چوب دیگه رو تکیه میدم روی آتیش و خدم میرم عقب تر, تا پشتم به دیوار بخوره o خدمو رو دیوار بکشم پایینو و چشم دوخته به آتیش انتظار بکشم... هیچ صدای نمیاد جیز صدای آتیش! تا حالا سعی کردی صدای آتیشو بشنوی؟ صدای سوزوندنو؟ صدای ناله کردنو؟ صدای بی صدایی رو؟
همه اون تخته ها جاشونو به ذغال های سیاهرنگی دادن که شعله های آتیش هنوز روشون آروم آروم میرقصه
خب پژمان اینام برگشتن! از هیچی به اندازه کاری که ندونم آخرش چی میشه تنفر ندارم!!!
رفتم تو حیاط, خورشید تازه رفته بود پایین! چند تا ابر تو آسمون بود, قرمز و نارنجی! خیلی قشنگ!.
خواستم برگردم, چشمم افتاد به یه کبوتر سفید گوشه حیاط! تا حالا کبوتر سفید نیومده بود تو حیاطمون, ولی از اون کبوتر قهوه ای ها همیشه میومد... بچه که بودم براشون خونه هم میساختم!
ساعت 8 پژمان میاد بریم یه دختره رو ببینیم. یه کار ناتمام که امشب باید تموم بشه.
لباسامو پوشیدم که اومد!, در رو باز میکنم!
- آماده ای؟
اوهوم
- مجبور نیستی اینکارو بکنیا!
میـــدونم! میـــدونم!
در رو میبدم و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنیم راه میافتیم...
رسیدیم جایی که باید منتظر موند.!
اینجا یه عالمه تخته های باریک چوبی ریخته! تکه پاره های پاکت های سیمان! همه جا رو گل گرفته! کفشا همه سنگین! همه گلی!
پژمان باید یکی که نمیشناسمو بیاره... منتظرم که بیاد!. حوصلم سر رفته!, چند تا از چوب ها رو بهمدیگه تکیه میدم o تیکه پاکتی که گرد سیمان طوسیش کرده رو زیرشون آتیش میزنم! کم کم چوبا آتیش میگیره... حالا یه چیزی هست که نیگاش کنم! بیست سی تا چوب دیگه رو تکیه میدم روی آتیش و خدم میرم عقب تر, تا پشتم به دیوار بخوره o خدمو رو دیوار بکشم پایینو و چشم دوخته به آتیش انتظار بکشم... هیچ صدای نمیاد جیز صدای آتیش! تا حالا سعی کردی صدای آتیشو بشنوی؟ صدای سوزوندنو؟ صدای ناله کردنو؟ صدای بی صدایی رو؟
همه اون تخته ها جاشونو به ذغال های سیاهرنگی دادن که شعله های آتیش هنوز روشون آروم آروم میرقصه
خب پژمان اینام برگشتن! از هیچی به اندازه کاری که ندونم آخرش چی میشه تنفر ندارم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت   توسط شیک
|
