فرداهای دیروز نوشته شده...
درب بطری رو با شصتش فشار داد و زیر لب گفت شاید یکروز مرد صادقی بشم!
کسی که نگهبانی میداد تیکه چوب خشکی که باهاش روی زمین WM رو نوشته بود رو تو آتیش انداختو با صدای گرفته گفت, ولی تا امروز بهترین بودی
مرد گفت از جاده های طولانی... از روزهایی که بدنبال فردا حرکت نمیکنند
از غروب تا طلوع, غروب هایی که از طلوع گریزان هستند.
از طلوع تا غروب, طلوع هایی که از غروب فرار میکنند.
روزهایی که برای هیچ تلف شدند.
سال هایی که با سکوت تنهایی گذشتند.
عشق هایی که برای در آغوش کشیدن ها پوسیدند.
غلتیدن های عاجزانه سایه های شب هنگام.
وقتی تو چشم هات تشنگی موج میزنه.
وقتی صدای گریه های از هم شکافتن شــــب راحتت نمیذاره.
تو محکـــــــــــومی به پیمودن راهی که چشم هات به اون نگاه میکنه...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت   توسط شیک
|
