Half Life
صدای غور غور قورباغه ها تنها صدایی بود که بلند تر از صدای له شدن علف های زیر پوتین هام شنیده میشد! بی هدف و سرگردان مرداب رو دنبال میکردم و به درخشش زیبای ماه نیگاه میکردم! نگاهم از این ستاره به اون ستاره آسمون رو میشکافت ! آسمونی که مثل یه پارچه سیاه پشت ماه و ستاره ها کشیده شده بود! بدون اینکه متوجه حضور کسی باشم که بهم خیلی نزدیک شده بود و کوچکترین حرکاتمم زیر نظر داشت!. به نیزار که رسیدم انعکاس نور ماه روی قرمزی خون گرگ نیمه جونی رو که ابتدای نیزار افتاده بود دیدم! ایستادمو پایینو نیگاه کردم! خون اون گرگ تا زیر پوتینام رسیده بود! خواستم جلوتر برم که پاهام از زمین جدا نمیشد و اینگار خون به زمین میخشون کرده بود! سایه عبور یه عقاب از بالای سرم باعث شد سرمو بیارم بالا که از چشمای جغد مانندی از درختان پشت نیزار نوری مثل شلاق به چشمام خرد! بنظر میومد همه درختای پشت نیزار دستاشونو به هم دادن و دارن جلو میان!!! که یه چیزی از تو درختا بسمتم هجوم اورد! اینگار که از وسط نصف شده باشمو فقط یه مو دو نیم بدنمو به هم گره زده باشه! دور تا دورم سنگ شده بود! مثل یه صومعه سنگی خیلی بزرگ! صدای قدم های چند نفرو میشنیدم که بطرفم میان! چند تا مرد از تاریکی ته صومعه بطرف من اومدن و دورم حلقه زدن و بدون اینکه حرفی بزنن دستاشونو دراز کردن, تا دستامو بهشون بدم تا حلقه کامل بشه!
اروم اروم شروع به راه رفتن دور آتیشی که وسط صومعه و جلوی پاهام بود کردیم! راه رفتن ما کم کم رقصیدن شد! دور آتیش می رقصیدیم و میپردیمو و جیغ میکشیدیم از خوشحالی!!! از حسی که تا حالا تجربش نکرده بودم!... کم کم خدمو توی آتیش میدیدم که دارم کم کم مرئی میشم... ولی شعله های آتیش بهش آسیبی نمیرسوند...اینقدر رقصدیم تا روحم از جسمم جدا بشه!!! با مرگ خدم میرقصـــــــــــیدم!. ولی اروم اروم دوباره سرم سنگین شدو شروع به گیج رفتن کرد... آتیش فروکش کرد و اون مردا دستمو ول کردن و رفتن...سنگ ها روی همدیگه غلتیدن و یکباره سکــــــــــوت شد... صدای غور غور قورباغه ها میومد...
اروم اروم شروع به راه رفتن دور آتیشی که وسط صومعه و جلوی پاهام بود کردیم! راه رفتن ما کم کم رقصیدن شد! دور آتیش می رقصیدیم و میپردیمو و جیغ میکشیدیم از خوشحالی!!! از حسی که تا حالا تجربش نکرده بودم!... کم کم خدمو توی آتیش میدیدم که دارم کم کم مرئی میشم... ولی شعله های آتیش بهش آسیبی نمیرسوند...اینقدر رقصدیم تا روحم از جسمم جدا بشه!!! با مرگ خدم میرقصـــــــــــیدم!. ولی اروم اروم دوباره سرم سنگین شدو شروع به گیج رفتن کرد... آتیش فروکش کرد و اون مردا دستمو ول کردن و رفتن...سنگ ها روی همدیگه غلتیدن و یکباره سکــــــــــوت شد... صدای غور غور قورباغه ها میومد...
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت   توسط شیک
|
